طوری با من حرف میزنند و میگویند او را فراموش کن؛
انکار که خودم نمیخواهم فراموشش کنم
اما تا از نیمهی شب میگذرد همهی خاطراتمان به سمت من هجوم میاورند
چطور میتوانم فراموشش کنم؟
وقتی بهترین ماه های زندگیام با او بود؟
چطور میتوانم فراموشش کنم؟
وقتی این همه دروغ های قشنگ؛ که من باورشان کردم به من گفت؟
فکر میکنید نمیخواهم؟
فکر میکنید نمیخواهم فراموشش کنم؟
آه معلوم است که میخواهم
اما چه میتوان کرد؟
با آن خاطرات
با آن حرف ها
با آن خنده ها و گریه ها
اگر میتوانستم؛ به سرعت او را در ذهنم به زیر خاک میسپاردم...