<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>نوشته های یک بی‌عرضه</title>
	<link>https://thedumb.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://thedumb.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>نوشته های یک آدم بی‌عرضه اینجا قرار داره
پیشنهاد میکنم وقتتو با خوندشون تلف نکنی!</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Thu, 24 Sep 2026 01:35:51 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>افکار سیاه</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 01:35:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[او خسته بود،
از افکار سیاهی که به سرش هجوم می‌اوردند؛
از قضاوت‌های بی‌جای انسان‌های بی‌جا؛
انسان‌هایی که ذره‌ای اهمیت نداشتند، اما قضاوت آنها برایش خیلی اهمیت داشت.
خودش هم نمی‌دانست در حالی که آن‌ها آنقدر بی اهمیت و ناچیز هستند، چرا حرف هایشان مانند زخمی عمیق روی قلبش می‌مانند؟
او گیج و سردرگم بود،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>او خسته بود،</p><p>از افکار سیاهی که به سرش هجوم می‌اوردند؛</p><p>از قضاوت‌های بی‌جای انسان‌های بی‌جا؛</p><p>انسان‌هایی که ذره‌ای اهمیت نداشتند، اما قضاوت آنها برایش خیلی اهمیت داشت.</p><p>خودش هم نمی‌دانست در حالی که آن‌ها آنقدر بی اهمیت و ناچیز هستند، چرا حرف هایشان مانند زخمی عمیق روی قلبش می‌مانند؟</p><p>او گیج و سردرگم بود،</p><p>بخاطر همه‌چیز</p><p>تمام زندگی‌اش پر از پستی و ناهمواری بود.</p><p>هرشب به سقف زل می‌زد با خود می‌گفت:</p><p>" پس کی نوبت من می‌شود؟</p><p>کی نوبت من می‌شود که دوست داشته شوم؟</p><p>کی نوبت من می‌شود که زندگی‌ام تماماً پر از خوشی باشد؟</p><p>کی نوبت من می‌شود که رها شوم؟</p><p>از انسان‌ها، از افکار، از شب‌های سرد و تاریک بی پایان؟"</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Live for youself</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 02:05:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[I don,t care what people think.
I live for myself.
Not for others]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>I don,t care what people think.</p><p>I live for myself.</p><p>Not for others</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهشت را به نام من کردند.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 02:54:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آن روز را در تاریخ ثبت خواهم کرد
آن تاریخی که توانستم احساساتم را به زبان بیارم
درسته، دیگر نمی‌توانیم دوست باشیم
چیزی فراتر از دوست
چیزی خاص تر از دوست
شاید اگر خودش از من نمیپرسید
هیچ‌گاه جراتش را پیدا نمیکردم که احساساتم را به زبان بیاورم
هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد شور و شوق آن شب را
اما کنار آن ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آن روز را در تاریخ ثبت خواهم کرد</p><p>آن تاریخی که توانستم احساساتم را به زبان بیارم</p><p>درسته، دیگر نمی‌توانیم دوست باشیم</p><p>چیزی فراتر از دوست</p><p>چیزی خاص تر از دوست</p><p>شاید اگر خودش از من نمیپرسید</p><p>هیچ‌گاه جراتش را پیدا نمیکردم که احساساتم را به زبان بیاورم</p><p>هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد شور و شوق آن شب را</p><p>اما کنار آن شوقم استرس قالب بود</p><p>استرسی که تمام تنم را به لرزه در اورده بود</p><p>اما آن شب، بهشت را به نام من کردند.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرا دوست داری؟</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 03:07:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی می‌گویی مرا دوست داری، گمانت فقط برای حال حاضر است؟
 آیا اگر دیگر روزی توان حرکت و صحبت نداشته باشم، همچنان به دوست داشتن من ادامه میدهی؟
و تا وقتی که تار مویی سیاه در سرم پیدا نشود، بازهم به این گمانت ادامه میدهی؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی می‌گویی مرا دوست داری، گمانت فقط برای حال حاضر است؟</p><p> آیا اگر دیگر روزی توان حرکت و صحبت نداشته باشم، همچنان به دوست داشتن من ادامه میدهی؟</p><p>و تا وقتی که تار مویی سیاه در سرم پیدا نشود، بازهم به این گمانت ادامه میدهی؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نظرت چیست؟</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 03:06:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر توانستیم کنار هم باشیم، بیا یک روز دست در دست هم، به دریا برویم.
کنار آب بشینیم و موج ها را تماشا کنیم.
و تا وقتی آنجا بمانیم تا با یکدیگر غروب آفتاب را ببینیم.
پرندگان و ابر هارا به هم نشان دهیم ساعت ها درباره‌ی چیزهای مسخره صحبت کنیم و بخندیم.
نظرت چیست؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر توانستیم کنار هم باشیم، بیا یک روز دست در دست هم، به دریا برویم.</p><p>کنار آب بشینیم و موج ها را تماشا کنیم.</p><p>و تا وقتی آنجا بمانیم تا با یکدیگر غروب آفتاب را ببینیم.</p><p>پرندگان و ابر هارا به هم نشان دهیم ساعت ها درباره‌ی چیزهای مسخره صحبت کنیم و بخندیم.</p><p>نظرت چیست؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نامه‌ی مرگ.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2026 04:44:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سکوت حکم فرمای اتاق بود 
این سکوت، با صدای داد افسر شکست
- لعنتی چیکار کردی تو؟ دوتا عاشقو کشتی؟
+ از... از عصبانیت بود، اون... اون معش...معشوقم بود
- چه دفاعی برای کارت داری جئون؟
+ دفاع؟ دفاعی ندارم.
- پس تعریفش کن احمق
 
" 25 دسامبر 2025"« 1 سال قبل»
 
- هی بگو چیشد
بابام مجبورم کرده با دختری که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سکوت حکم فرمای اتاق بود </p><p>این سکوت، با صدای داد افسر شکست</p><p>- لعنتی چیکار کردی تو؟ دوتا عاشقو کشتی؟</p><p>+ از... از عصبانیت بود، اون... اون معش...معشوقم بود</p><p>- چه دفاعی برای کارت داری جئون؟</p><p>+ دفاع؟ دفاعی ندارم.</p><p>- پس تعریفش کن احمق</p><p> </p><p>" 25 دسامبر 2025"« 1 سال قبل»</p><p> </p><p>- هی بگو چیشد</p><p>بابام مجبورم کرده با دختری که حتی تاحالا ندیدمش ازدواج کنم</p><p>مسخرست</p><p>ولی گفته پس فردا قراره ببینمش</p><p>مثل اینکه حق انتخابم ندارم</p><p>+ لابد بازم یه تصمیم زودگذر دیگست سخت نگیر </p><p>- احتمالا</p><p>" 3 روز بعد"</p><p>- وای جونگکوک باورت نمیشهه</p><p>+ چته تو کبکت خروس میخونه(خنده)</p><p>- دختره دقیقا مثل دختر رویاهام میمونه</p><p>هم زیباست، هم با ادبه، هم محترم و با وقارر</p><p>+ عکسشو نداری؟ ابنجوری که تعریف کردی منم دلم خواست ببینمشا</p><p>- اتفاقا دارم بزار نشونت بدم </p><p>بیا ایناهاش</p><p>عکس رو که نشونم داد، دنیا رو سرم خراب شد</p><p>+ ت...تهیونگ</p><p>دختره... دختره اینه؟</p><p>- اره خودشه، خیلی خوشگله نه؟</p><p>+ آره، آره خیلی </p><p>- تازه باهاش صحبتم کردم</p><p>خیلی دختر خوبیه راستش خوشم اومد ازش</p><p>+ تهیونگ باید برم</p><p>یه کار ناتموم دارم بعدش میبینمت</p><p>- باشه</p><p>فعلا</p><p>فقط سری تکون دادم و سوار ماشین شدم</p><p>از عصبانیت کوبیدم توی فرمون و دادی زدم</p><p>یکی‌یدونم دیشب خواستگارش رفیقم بود؟</p><p>گوشیم رو در اوردم و شماره‌ای رو گرفتم</p><p>تا جواب داد بدون درنگ حرفمو زدم</p><p>+ جولیا باید ببینمت</p><p>- جونگکوک؟ چیزی شده؟</p><p>+ باید ببینمت جولیا</p><p>میام دنبالت</p><p>و گوشیو قطع کردم و با بیشترین سرعتی که در توانم بود روندم سمت خونش</p><p>وقتی سوار ماشین شد رنگش مثل گچ دیوار سفید بود</p><p>+ توضیح بده</p><p>- جونگکوک منظورتو نمی‌فهمم،‌ چیو باید توضیح بدم؟(نگران)</p><p>+ جولیا میخوام بدونم چرا رفیق صمیمیم دیشب واسه خواستگاریت اومده بود(داد)</p><p>از حرفم جا خورد </p><p>جوری که انگار انتظار نداشت همچین چیزی بشنوه</p><p>- ت..تو...</p><p>+ فقط توضیح بده جولیا</p><p>- جونگکوک باور کن بابام مجبورم کرد </p><p>گفت جونگکوک یه پسر بیکار و دختر بازه بدردت نمیخوره</p><p>کلی تو سر خودم زدم که تورو میخوام</p><p>ولی کو گوش شنوا</p><p>گفت باید با پسر همکارم ازدواج کنی</p><p>دیگه میتونستم چیکار کنم ها؟ چجوری میتونستم راضیش کنم؟</p><p>تمام حرفشو با چشمای گریون و صدای گرفتش زد</p><p>با عصبانیت در ماشین رو باز کردم</p><p>خواستم پیش پدرش برم که جولیا دستمو گرفت و مانعم شد</p><p>سرشو به نشونه‌ی «نه» تکون داد </p><p>در رو محکم کوبوندم</p><p>+ الان میخوای چیکار کنی جولیا؟</p><p>منو بزاری تو خاطراتت و با اون بچه پولدار ازدواج کنی؟</p><p>- جونگکوک...</p><p>+ نمیتونی فقط جوابمو بدی؟</p><p>- پنجشنبه‌ی هفته بعد... عروسیمونه</p><p>اشک توی چشمام غوطه میزد </p><p>زبونم رو توی گونم فرو بردم و پوزخند صداداری زدم</p><p>- ولی... ولی یه ایده دارم</p><p>میتونیم... میتونیم مخفیانه رابطمونو ادامه بدیم</p><p>بدون اینکه کسی بویی ببره</p><p>+ یعنی خیانت؟</p><p>چطور میتونم با رفیقم همچین کاری کنم جولیا؟</p><p>- ما که هیچ حسی بهم نداریم پس بازم خیانت به حساب میاد؟</p><p>+ لعنتی اون خیلی شیفتت شده</p><p>- فقط به قیافه فکر میکنه</p><p>جونگکوک نمیتونم از دستت بدم</p><p>+ باشه..</p><p>ولی نمیذارم هیچوقت بشی دردونه‌ی یکی دیگه</p><p>اگه من نباشم که بهت میگه یکی یدونم؟</p><p>دردونم؟</p><p>نازدونم؟</p><p>کی بهت میگه؟</p><p>- تا اخرش دردونه‌ی خودت باقی میمونم</p><p> </p><p>"1 جولای 2026"«1 سال بعد»</p><p> </p><p>- هی جونگکوک</p><p>مجبور شدم یکی دو روز برم سفر کاری</p><p>و گفتم کی قابل اعتماد تر از رفیقم؟</p><p>این مدت جولیا حالش زیاد خوب نیست میتونی مواظبش باشی؟</p><p>یعنی چیزی نیاز داشت براش بگیری و این حرفا</p><p>+ اره چرا که نه</p><p>زد رو شونم و با لبخند ادامه داد</p><p>- خیلی خوبه ادم رفیقی مثل تو داشته باشه نه؟</p><p>2 ساعت دیگه پروازه</p><p>باید برم</p><p>مواظب خودت و زنم باشیا</p><p> دستی براش تکون دادم و رفت</p><p>"3 جولای 2026"«دو روز بعد»</p><p>ساعت 4 عصر بود که کلمه‌ی "یکی‌یدونم" روی گوشیم ظاهر شد</p><p>با لبخند جوابشو دادم</p><p>+ الو خوشگل خانومم جانم؟</p><p>- اخ که من بمیرم تو چقدر قشنگ حرف میزنی</p><p>+ عه خدانکنه اینجوری قشنگ برات حرف میزنم که بمونی برام</p><p>حالا جان دلم چیزی شده؟</p><p>- حالا که تهیونگ نیستش نمیای پیشم؟</p><p>باهم شام درست کنیم امشب</p><p>+ چشم میام چرا نیام</p><p>- پس میبینمتت</p><p>بای بایی</p><p>+ خدافظ دورت بگردم الان میام</p><p>گوشیو قطع کردم و با همون لبخند سمت سوپر مارکت رفتم</p><p>خوراکیایی که دوست داشتو براش گرفتم و سمت خونش راهی شدم</p><p>دم در که منتظر بودم جولیت درو باز کنه چراغ قرمز دوربینو دیدم و یه چشمک بهش زدم</p><p>آخ که چقدرم جنتلمنم من</p><p>- سلاامم</p><p>+ سلام عروسکم</p><p>بفرمایید سفارش های نگفته‌ی بانو</p><p>روی گونمو بوسید و "فدات بشم من"ـی زمزمه کرد</p><p>+ نیام داخل؟</p><p>- چرا بفرمایید داخل مستر</p><p>تک خنده‌ای کردم و داخل رفتم</p><p>- دوربین هارو برای حضور اختصاصی شما قطع کردم یکمم سیماشو دست کاری کردم به تهیونگ میگم خراب شدن</p><p>+ میدونی؟ بعضی وقتا یجوری میشم که دارم با رفیق چند سالم همچین کاری میکنم</p><p>- ما که به هر حال قرار شده تو کارای هم دخالت نکنیم</p><p>من میرم سرویس تو بشین</p><p>سری تکون دادم و یکم چشممو دور خونه چرخوندم</p><p>توی اتاقی که انگار اتاق جولیا بود رفتم</p><p>اتاقش تم طلایی و سبز داشت</p><p>اتاق قشنگی بود</p><p>روی میز ارایشش یه برگه بود</p><p>از کنجکاوی سمتش رفتم</p><p>« جولیا، دخترکم، عروسکم، دردونم، قرارمونو یادته؟</p><p>دیگه سر جونگکوک رو شیره نمال</p><p>بخاطر زندگیمونم که شده</p><p>برای جولیا،</p><p>عاشق و معشوق تو: تهیونگ»</p><p>جلوی چشمامو خون گرفته بود</p><p>پوزخندی از عصبانیت روی لبام شکل گرفت</p><p>صدای در دستشوییو شنیدم</p><p>سریع برگه رو توی کشو گذاشتم و عادی رفتار کردم و با لبخند پیشش رفتم</p><p>+ اتاق قشنگی داری</p><p>- اره، تمشو خودم انتخاب کردم </p><p>+ من یه لحظه میرم سرویس</p><p>- باشه برو</p><p>سمت سرویس رفتم و جلوی اینه ایستادم و دستامو روی روشویی گذاشتم</p><p>+ تمام مدت داشتم فقط خودمو گول میزدم؟</p><p>صورتمو چندبار سریع اب زدم و با حوله‌ی اون کنار خشکش کردم </p><p>و جایی که فکر میکردم از این بدتر نمیشه بدترشو دیدم</p><p>بیبی چک؟</p><p>دوتا خط روش؟</p><p>نگاهمو چرخوندم و وان پر از ابو دیدم</p><p>مغزم کار نمیکرد و خون جلوی چشمامو گرفته بود</p><p>سریع سمت جولیا رفتم از گردن گرفتمش و بردمش سمت وان</p><p>گوشام اصلا صدای داد هاشو نمیشنید و یچیزی توی سرم می‌گفت: اینکارو بکن.</p><p>سرشو توی اب کردم </p><p>نمیدونستم چه خبره</p><p>چیکار میکنم</p><p>فقط کاری که اومد توی ذهنمو کردم </p><p>به جایی رسید که دیگه سکوت بود</p><p>بدون صدای اب</p><p>بدون داد</p><p>بدون تکون دادن دست و پاها</p><p>تن بی جون جولیا رو از اب بیرون اوردم</p><p>بردمش توی ماشین و روندم...</p><p>روندم تا یه دشت سبز و پرگل</p><p>" 16 ژوئن 2024"«2 سال قبل"</p><p>- جونگکوک</p><p>+ جان دلم</p><p>- چقدر دوستم داری؟</p><p>+ من دوستت دارم</p><p>به اندازه‌ای که نمیتونم بگم چقدر دوستت دارم ولی میدونم که تو میدونی چقدر دوستت دارم</p><p>همونجوری که سرش روی پاهام بود یه بوسه روی لب های سرخش گذاشتم</p><p>+ اخه نازدونه، اخه دردونه، اخه عروسک</p><p>نمیگی با اون لبخندت این جئونو به کشتن میدی؟</p><p>- جونگکوکم</p><p>+ جانم، جولیام</p><p>- اگه یه روز دیدی من یه دروغ خیلی بزرگ بهت گفتم </p><p>دروغی که بخشیده نمیشه </p><p>مثلا... مثلا خیانت کردم</p><p>با من چیکار میکنی؟</p><p>+ فکر کنم باید رها کنم</p><p>چون شاید من بودم که تمام خودمو برای تو نذاشتم و تو نتونستی کافی ازم عشقی دریافت کنی</p><p>و البته که جولیای من همچین کاری نمیکنه مگه نه؟</p><p>- تو خواب ببینی</p><p>تا ابد مال خودتم</p><p>"3 جولای 2026"</p><p>توی همون دشت تنشو رها کردم</p><p>برگشتم توی خونه‌ی جولیا </p><p>نوتیفی روی گوشیش دیدم از «My favorite man»</p><p>«خانومی من تو راهم، نامه رو دیدی دیگه نه؟ منتظر خبرای خوبتم»</p><p>گوشی رو پرت کردم و سمت آشپزخونه رفتم</p><p>چاقویی نسبتا بزرگ برداشتم و همونحا روی زمین نشستم.</p><p>صدای زدن رمز در به گوشم خورد</p><p>وقتی در باز شد صدایی شنیدم</p><p>- خب خب خانوم من کجاست هوم؟</p><p>اروم و با گام های اهسته سمتش رفتم</p><p>- جونگکو...</p><p>حرفش کامل نشد که چاقو رو توی شکمش فرو بردم</p><p>+ این برای دزدیدن معشوقم</p><p>دوباره ضربه‌ی چاقو.</p><p>+ این برای فریب دادنم</p><p>دوباره</p><p>+ این برای بچه دار شدنت از جولیای من</p><p>و دوباره.</p><p>+ اینم برای اینکه ازت متنفرم</p><p>تهیونگ هم کنار عشقش رها شد و بعد از این کار، خودم رو به پلیس تحویل دادم.</p><p> </p><p>" زمان حال"</p><p>- جئون جونگکوک</p><p>آیا اظهار پشیمونی میکنی؟</p><p>+ خیر افسر</p><p>نمیکنم</p><p>با خودکار توی دستش توی پرونده نوشت« مجرم اظهار پشیمانی نمیکند.»</p><p>- اعدامه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عاشق او نشوم؟</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 04:07:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
 عاشق نشو!چطور از من میخواهی عاشق او نشوم؟ اغراق میکنی، مگر او می‌تواند چطور باشد؟ 
 
آه بگذار برایت بگویماز زیبارویم
چشمانش؛ مانند قهوه، اما شیرینی زندگی‌ام
لبخندش؛ کوچک و زیبا، انقدر زیباست که شاید فکر کنی در دنیایی دیگر به سر میبری
موهایش؛ اگر از موهایش برایت بگویم، مرا ضمانت میدهی که عاشق آن م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><ul><li> عاشق نشو!</li><li>چطور از من میخواهی عاشق او نشوم؟</li><li><p> اغراق میکنی، مگر او می‌تواند چطور باشد؟ </p><p> </p></li><li>آه بگذار برایت بگویم</li></ul><p>از زیبارویم</p><p>چشمانش؛ مانند قهوه، اما شیرینی زندگی‌ام</p><p>لبخندش؛ کوچک و زیبا، انقدر زیباست که شاید فکر کنی در دنیایی دیگر به سر میبری</p><p>موهایش؛ اگر از موهایش برایت بگویم، مرا ضمانت میدهی که عاشق آن موهای پریشانش نشوی؟</p><p>صحبت کردنش؛ ای‌کاش می‌توانستم تا سال ها فقط به صدایش گوش دهم</p><p>آن صدایی که گوش هایم را نوازش میکند</p><p>قلبش؛ از آب پاک تر، از آسمان و دریا بزرگ‌تر، از هر قلبی مهربان تر</p><p>نگاهش؛ در نگاهش چیزی جز زیبایی، عشق و پاکی نمی‌بینم</p><p>او؛ او فرشته‌ی زندگی‌ام است، فرشته‌ی نجاتم، زیباترینم</p><ul><li>اوه...</li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اگر می‌توانستم انتخاب کنم موجودی دیگر شوم،</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 23:23:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر می‌توانستم انتخاب کنم که موجودی دیگر شوم،
انتخاب من یک پرنده بود،
شاید شاهینی بزرگ یا گنجشکی کوچک
یا حتی پرستویی مهاجر در میان ابر ها
آنها می‌توانند زیبایی جهان را ببینند
از آن بالا که پرواز می‌کنند درختان و جنگل را در دید دارند
شاید هم گاهی بچه‌هایی کوچک که درحال بازی هستند.
هرچیز زیبایی که در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر می‌توانستم انتخاب کنم که موجودی دیگر شوم،</p><p>انتخاب من یک پرنده بود،</p><p>شاید شاهینی بزرگ یا گنجشکی کوچک</p><p>یا حتی پرستویی مهاجر در میان ابر ها</p><p>آنها می‌توانند زیبایی جهان را ببینند</p><p>از آن بالا که پرواز می‌کنند درختان و جنگل را در دید دارند</p><p>شاید هم گاهی بچه‌هایی کوچک که درحال بازی هستند.</p><p>هرچیز زیبایی که در جهان وجود دارد را؛ </p><p>پرندگان می‌توانند به چشم ببیند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انسان ها...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 23:13:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[انسان ها در بهار منتظر تعطیلات تابستان،
در تابستان منتظر زیبایی پاییز،
در پاییز منتظر سرما و برف زمستان،
و در زمستان؛
منتظر شروعی دوباره، گرما و دلخوشی بهاره‌اند.
می‌بینی؟ انسان ها چیزی که در حال حاضر دارند را فراموش،
و چیزی که هنوز به او نرسیده‌اند فکر و ذکرش می‌شود.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انسان ها در بهار منتظر تعطیلات تابستان،</p><p>در تابستان منتظر زیبایی پاییز،</p><p>در پاییز منتظر سرما و برف زمستان،</p><p>و در زمستان؛</p><p>منتظر شروعی دوباره، گرما و دلخوشی بهاره‌اند.</p><p>می‌بینی؟ انسان ها چیزی که در حال حاضر دارند را فراموش،</p><p>و چیزی که هنوز به او نرسیده‌اند فکر و ذکرش می‌شود.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوست دارم جایی دیگر زندگی کنم.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 00:56:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوست دارم جایی دیگر زندگی کنم
جایی که مردمانش باهم در صلح و آزادی زندگی کنند
جایی که "زن" در کشورش حق و حقوقی داشته باشد
اجازه‌ی صحبت داشته باشد
جایی که "مرد" در کشورش توان ساخت زندگی داشته باشد
جایی که 
"انسان" توان زندگی داشته باشد.
اما سوالم این است
که آیا چنین جایی هم وجود دارد؟.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست دارم جایی دیگر زندگی کنم</p><p>جایی که مردمانش باهم در صلح و آزادی زندگی کنند</p><p>جایی که "زن" در کشورش حق و حقوقی داشته باشد</p><p>اجازه‌ی صحبت داشته باشد</p><p>جایی که "مرد" در کشورش توان ساخت زندگی داشته باشد</p><p>جایی که </p><p>"انسان" توان زندگی داشته باشد.</p><p>اما سوالم این است</p><p>که آیا چنین جایی هم وجود دارد؟.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز بهتر.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Jun 2026 00:53:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزها را با جمله‌ی «امروز روز بهتریست» شروع می‌کنم و با جمله‌ی «شاید فردا روز بهتری باشد» به پایان می‌رسانم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزها را با جمله‌ی «امروز روز بهتریست» شروع می‌کنم و با جمله‌ی «شاید فردا روز بهتری باشد» به پایان می‌رسانم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توصیف &quot;او&quot;</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 03:07:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
چطور می‌توانم "او" را توصیف کنم؟
وقتی که موهایش آنطور در وزش باد تکان می‌خورد؟
وقتی که چشمانِ چون قهوه‌اش مرا معتاد خود کرده‌اند؟
وقتی که لبخندی مانند گل‌های آفتاب‌گردان دارد؟
وقتی که لب هایی چون رز سرخ دارد؟
آن گاه می‌خواهی "او" را توصیف کنم؟
توصیف اجزای کوچکش سخت است
پس توصیف ''او" کاملا غیر ممک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>چطور می‌توانم "او" را توصیف کنم؟</p><p>وقتی که موهایش آنطور در وزش باد تکان می‌خورد؟</p><p>وقتی که چشمانِ چون قهوه‌اش مرا معتاد خود کرده‌اند؟</p><p>وقتی که لبخندی مانند گل‌های آفتاب‌گردان دارد؟</p><p>وقتی که لب هایی چون رز سرخ دارد؟</p><p>آن گاه می‌خواهی "او" را توصیف کنم؟</p><p>توصیف اجزای کوچکش سخت است</p><p>پس توصیف ''او" کاملا غیر ممکن است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نفس.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 21:52:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
اگه حتی بین ما
فاصله، یک نفسه؛
نفس منو بگیر.
برای یکی شدن...
برای یکی شدن اگه مرگ من
اگه مرگ من بسه،
نفس منو بگیر.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>اگه حتی بین ما</p><p>فاصله، یک نفسه؛</p><p>نفس منو بگیر.</p><p>برای یکی شدن...</p><p>برای یکی شدن اگه مرگ من</p><p>اگه مرگ من بسه،</p><p>نفس منو بگیر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اون خورشید منه!</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 21:17:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
بازهم تورا دیدم، وقتی با لبخند به من مینگری.
هرگاه که تورا میبینم آن طور که به دنیای تیره و تارم نور میبخشی، با خود زمزمه میکنم:
«پس اون...
اون خورشید منه!»
اما گاه با خود فکر میکنم:
«آیا من هم برای او
خورشیدی برای زندگی‌اش هستم؟
یا فقط شانه‌ای برای گریه هایش؟»]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>بازهم تورا دیدم، وقتی با لبخند به من مینگری.</p><p>هرگاه که تورا میبینم آن طور که به دنیای تیره و تارم نور میبخشی، با خود زمزمه میکنم:</p><p>«پس اون...</p><p>اون خورشید منه!»</p><p>اما گاه با خود فکر میکنم:</p><p>«آیا من هم برای او</p><p>خورشیدی برای زندگی‌اش هستم؟</p><p>یا فقط شانه‌ای برای گریه هایش؟»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و آن لحظه...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 21:13:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و آن لحظه که دیگر نبودت حس میشد،
و آن لحظه که تو از زندگی‌ام محو شدی،
و آن لحظه که از تنم جدا شدی،
بخشی از من و خاطراتم،
با تو رفتند به جایی دور.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و آن لحظه که دیگر نبودت حس میشد،</p><p>و آن لحظه که تو از زندگی‌ام محو شدی،</p><p>و آن لحظه که از تنم جدا شدی،</p><p>بخشی از من و خاطراتم،</p><p>با تو رفتند به جایی دور.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>انسان ها چسب زخم‌شان را نگه نمی‌دارند.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 03:18:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
هیچ‌گاه نشده که کسی کنارم آید، درمان حالش شوم و تا روزی که موهایم سفید می‌شود و زیر خاک میروم کنارم بماند.
چرا که انسان ها چسب زخم‌شان را نگه نمی‌دارند.
آن روز که زخم‌شان علاج یافت آن را با زباله های دیگر دور می‌اندازد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>هیچ‌گاه نشده که کسی کنارم آید، درمان حالش شوم و تا روزی که موهایم سفید می‌شود و زیر خاک میروم کنارم بماند.</p><p>چرا که انسان ها چسب زخم‌شان را نگه نمی‌دارند.</p><p>آن روز که زخم‌شان علاج یافت آن را با زباله های دیگر دور می‌اندازد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و آن‌گاه...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 03:07:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
و آن‌گاه که خرگوشی سفید با ساعت جیبی‌اش مرا به دنیایی عجیب برد
دست از دوست داشتنش برمی‌دارم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>و آن‌گاه که خرگوشی سفید با ساعت جیبی‌اش مرا به دنیایی عجیب برد</p><p>دست از دوست داشتنش برمی‌دارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>احساسات؟.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 03:05:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
در ابراز احساسات ناتوانم
چرا که هروقت آن را به زبان آوردم
جز رنج و سختی چیزی نبود
پس ترجیحم است که زبانم را خاموش نگه دارم
و آن را به زبان نیاورم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>در ابراز احساسات ناتوانم</p><p>چرا که هروقت آن را به زبان آوردم</p><p>جز رنج و سختی چیزی نبود</p><p>پس ترجیحم است که زبانم را خاموش نگه دارم</p><p>و آن را به زبان نیاورم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ماه زندگی‌ام.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 03:03:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
کسانی در زندگی‌ام پا گذاشتند
حالم را خوب کردند
و با رفتنشان حالم را بد کردند
حتی بدتر از قبل
اما او...
اگر می‌خواست روزی مرا رها کند و به سوی دیگری برود 
سال ها پیش مرا رها کرده بود.
او روزها خورشید من است 
و شب ها ماه زندگی من.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>کسانی در زندگی‌ام پا گذاشتند</p><p>حالم را خوب کردند</p><p>و با رفتنشان حالم را بد کردند</p><p>حتی بدتر از قبل</p><p>اما او...</p><p>اگر می‌خواست روزی مرا رها کند و به سوی دیگری برود </p><p>سال ها پیش مرا رها کرده بود.</p><p>او روزها خورشید من است </p><p>و شب ها ماه زندگی من.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فـرار...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 02:45:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
می‌خواهی از آدم ها و دنیا فرار کنی؟
می‌خواهی از نظرات و افکار مسخره‌ی انها رها باشی؟
پس با خودت شاد باش
اگر گفتند چرا ظاهرت این گونه‌ست؟
ناراحت نشو 
بلکه خوشحال باش که متفاوت از آنانی 
با خودت خوش‌بگذران
فیلم و سریال تماشا کن
موسیقی گوش کن
برقص
بلند بخند
هرظور که می‌خواهی رفتار کن
و مهم تر از همه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>می‌خواهی از آدم ها و دنیا فرار کنی؟</p><p>می‌خواهی از نظرات و افکار مسخره‌ی انها رها باشی؟</p><p>پس با خودت شاد باش</p><p>اگر گفتند چرا ظاهرت این گونه‌ست؟</p><p>ناراحت نشو </p><p>بلکه خوشحال باش که متفاوت از آنانی </p><p>با خودت خوش‌بگذران</p><p>فیلم و سریال تماشا کن</p><p>موسیقی گوش کن</p><p>برقص</p><p>بلند بخند</p><p>هرظور که می‌خواهی رفتار کن</p><p>و مهم تر از همه‌ی آنها...</p><p>خودت را دوست داشته باش!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>طـبیـعت</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 03:08:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
می‌خواهم بگویم که طبیعت برای من فقط جنگل و سبزه نیست 
طبیعت مانند موسیقی است
طبیعت به من ارامش می‌دهد و روحم را تسکین می‌دهد 
برایم مانند کودکی در آغوش مادرش عمل می‌کند
وقتی به طبیعت می‌روم، آن گاه است که همه‌چیز را فراموش می‌کنم و به آغوش آن می‌روم
روحم را نوازش می‌کند
انگار روزی پر از سختی و خست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>می‌خواهم بگویم که طبیعت برای من فقط جنگل و سبزه نیست </p><p>طبیعت مانند موسیقی است</p><p>طبیعت به من ارامش می‌دهد و روحم را تسکین می‌دهد </p><p>برایم مانند کودکی در آغوش مادرش عمل می‌کند</p><p>وقتی به طبیعت می‌روم، آن گاه است که همه‌چیز را فراموش می‌کنم و به آغوش آن می‌روم</p><p>روحم را نوازش می‌کند</p><p>انگار روزی پر از سختی و خستکی از مدرسه‌ آمده‌ام و بوی غذای مورد علاقه‌ام را حس می‌کنم</p><p>هرچه که می‌شود، اگر به طبیعت پناه ببرم،</p><p>می‌توانم آن را فراموش و با ارامش حلش کنم</p><p>طبیعت، مسکن قلب و روح من است؛</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوسـتش دارم؟..</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 00:17:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاه برایتان پیش می‌آید که نمی‌دانید عاشق شده‌اید؟
یا فقط از وابستگیست؟
آن گَه از خود می‌پرسید:
«آیا واقعا دوستش دارم؟
اگر حسم را به زبان آورم و بعد از آن بفهمم افکارم اشتباه بوده
و دیگر نتوانیم حتی مانند حال دو دوست باشیم؟»
در ذهنت آن چنان گمراهی ها و دوراهی هایی به وجود می‌آید که در همه‌چیز گند بزن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاه برایتان پیش می‌آید که نمی‌دانید عاشق شده‌اید؟</p><p>یا فقط از وابستگیست؟</p><p>آن گَه از خود می‌پرسید:</p><p>«آیا واقعا دوستش دارم؟</p><p>اگر حسم را به زبان آورم و بعد از آن بفهمم افکارم اشتباه بوده</p><p>و دیگر نتوانیم حتی مانند حال دو دوست باشیم؟»</p><p>در ذهنت آن چنان گمراهی ها و دوراهی هایی به وجود می‌آید که در همه‌چیز گند بزنی</p><p>آنقدر به او و حست فکر کنی که جز او دیگر تفکری نداشته باشی</p><p>اما نمی‌دانی این ها از عشق است</p><p>یا فقط از عادت و وابستگی؟...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>موسـیقی</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 03:12:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوا گرگ و میش است و نسیم بهاری موهایم را تکان می‌دهد
هدفونم را برمی‌دارم و روی گوش هایم قرار می‌دهم
موسیقی در گوشم پخش می‌شود
آن زمان است که همه‌چیز را فراموش می‌کنم
موسیقی؛ برایم مثل مو/اد مخد/ر می‌ماند
به او اعتیاد پیدا می‌کنم...
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوا گرگ و میش است و نسیم بهاری موهایم را تکان می‌دهد</p><p>هدفونم را برمی‌دارم و روی گوش هایم قرار می‌دهم</p><p>موسیقی در گوشم پخش می‌شود</p><p>آن زمان است که همه‌چیز را فراموش می‌کنم</p><p>موسیقی؛ برایم مثل مو/اد مخد/ر می‌ماند</p><p>به او اعتیاد پیدا می‌کنم...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نیمه شب...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 03:09:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من همیشه خوب هستم
همیشه گل خنده روی لب من نشسته
اما کافیست از نیمه‌ی شب بگذرد
آن گَه دیگر آدمی دیگر می‌شوم
آن وقت به تمام پشیمانی هایم
به تمام لحظاتی که دلم شکسته شد
به او
به همه‌چیز فکر میکنم
یا همان  "Overthink" به ذهن من هجوم می‌آورد
و تنها راه فرار از او
نوشتن است
من احساساتم را می‌نویسم
به جای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من همیشه خوب هستم</p><p>همیشه گل خنده روی لب من نشسته</p><p>اما کافیست از نیمه‌ی شب بگذرد</p><p>آن گَه دیگر آدمی دیگر می‌شوم</p><p>آن وقت به تمام پشیمانی هایم</p><p>به تمام لحظاتی که دلم شکسته شد</p><p>به او</p><p>به همه‌چیز فکر میکنم</p><p>یا همان  "Overthink" به ذهن من هجوم می‌آورد</p><p>و تنها راه فرار از او</p><p>نوشتن است</p><p>من احساساتم را می‌نویسم</p><p>به جای اینکه به آنها فکر کنم</p><p>حداقل گاهی می‌توانم خود را خالی کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مـاه و خورشـید؟...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 02:47:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
دیشب رو به روی ماه نشسته بودم و با او سخن می‌گفتم
من از تو می‌گفتم
او از خورشید
ممکن است ماهم مثل آن دو باشیم؟
عاشق و معشوق هم،
اما هرگز یکدیگر را دیدار نکنیم؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>دیشب رو به روی ماه نشسته بودم و با او سخن می‌گفتم</p><p>من از تو می‌گفتم</p><p>او از خورشید</p><p>ممکن است ماهم مثل آن دو باشیم؟</p><p>عاشق و معشوق هم،</p><p>اما هرگز یکدیگر را دیدار نکنیم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>او...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 01:59:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
میگویی چرا انقدر به او خیره میشوی؟
عزیزکم... من نمیتوانم چشم از روی او بردارم و به دیگری خیره شوم
چهره‌اش؛ چون گل زیبا
چشمانش؛ مانند قهوه تلخ؛ اما معتاد کننده
لبخندش؛ اه زیبایی لبخندش زندگی‌ام را از نو می‌سازد
موهایش؛ موهایش که در باد میرقصد، چشمانم صحنه‌ای باور نکردنی را می‌نگرند
درونش؛ درون او ج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>میگویی چرا انقدر به او خیره میشوی؟</p><p>عزیزکم... من نمیتوانم چشم از روی او بردارم و به دیگری خیره شوم</p><p>چهره‌اش؛ چون گل زیبا</p><p>چشمانش؛ مانند قهوه تلخ؛ اما معتاد کننده</p><p>لبخندش؛ اه زیبایی لبخندش زندگی‌ام را از نو می‌سازد</p><p>موهایش؛ موهایش که در باد میرقصد، چشمانم صحنه‌ای باور نکردنی را می‌نگرند</p><p>درونش؛ درون او جز مهر و زیبایی چیزی نمیبینم</p><p>خودش؛ به خاص بودن گل لیلیوم، به زیبایی ماه آسمان، به گرمی آتش</p><p>او حتی در تاریکی هم درخشان‌ است.</p><p>هیچوقت برایم تکراری نمیشود</p><p>مثل باران</p><p>مثل در آغوش گرفتن</p><p>مثل قدم زدن</p><p>مثل صدای موسیقی</p><p>پس می‌خواهم همیشه به او خیره شوم و چشم از او برندارم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دورــی.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 09:26:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از نظر من زندگی وقتی از انسان ها دوری می‌کنی،
تصمیم می‌گیری تنها، خودت با خودت باشی،
قشنگ‌تر است
چون آنگاه کسی نیست که بخواهد تصمیماتت را خراب کند
همیشه نیاز نیست برای خوشگذارندن همراهی هم داشته باشی
خودت، بهترین همراه خودت هستی.
چون ادم‌ها...
اکثرا فقط به خود فکر می‌کنند
به تصمیمات خود اهمیت می‌دهن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از نظر من زندگی وقتی از انسان ها دوری می‌کنی،</p><p>تصمیم می‌گیری تنها، خودت با خودت باشی،</p><p>قشنگ‌تر است</p><p>چون آنگاه کسی نیست که بخواهد تصمیماتت را خراب کند</p><p>همیشه نیاز نیست برای خوشگذارندن همراهی هم داشته باشی</p><p>خودت، بهترین همراه خودت هستی.</p><p>چون ادم‌ها...</p><p>اکثرا فقط به خود فکر می‌کنند</p><p>به تصمیمات خود اهمیت می‌دهند و از مهربونی دیگران سوء استفاده می‌کنند</p><p>پس دوری از آنها</p><p>بهتری گزینه‌ است.‌‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ایـرانـم.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 03:28:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شده است جانم را می‌دهم
اما یک تار موی وطنم را نمی‌دهم
ایران فقط یک کشور نیست
محل زندگی و تولد تک تک ماست
ایران یک سبک زندگی جدا است
ایران خاص است
همه‌چیزش
فرش ایرانی، غذاهای ایرانی، سوغات ایرانی، آدم های ایرانی، تاریخ ایرانی، آثار ایرانی
همه‌چیزش خاص و زیبا است
شاید ندانید ولی در هزاران سال پیش وقتی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شده است جانم را می‌دهم</p><p>اما یک تار موی وطنم را نمی‌دهم</p><p>ایران فقط یک کشور نیست</p><p>محل زندگی و تولد تک تک ماست</p><p>ایران یک سبک زندگی جدا است</p><p>ایران خاص است</p><p>همه‌چیزش</p><p>فرش ایرانی، غذاهای ایرانی، سوغات ایرانی، آدم های ایرانی، تاریخ ایرانی، آثار ایرانی</p><p>همه‌چیزش خاص و زیبا است</p><p>شاید ندانید ولی در هزاران سال پیش وقتی کشور های ایتالیا و استرالیا کشور های شناخته شده‌ای نبودند ایران زمین ابرقدرت جهان بود.</p><p>فردوسی در یکی از شعرهایش می‌گوید:</p><p>چـو ایران نباشَد؛ تـَن مَـن مَبـاد</p><p>بِـدیـن بـوم و بَـر؛ زِنـدِه یِـک تَـن مَـباد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نـسل مـا...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 03:18:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تاحالا شده پدربزرگ هاتون بهتون بگن زمان ما خیلی سخت بود؟
ولی شما نسل مارو ببینید
نسل ما چی ندیده؟
سیل دیده، سونامی دیده، آلودگی شدید هوا دیده، اعتراضات دیده اونم نه یک بار، سه بار!
جنگ دیده نه یک بار، حداقل دو بار!
دیگه چی مونده؟
فقط مونده فضایی‌ها حمله کنن که افتخارات نسل ما کامل بشه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تاحالا شده پدربزرگ هاتون بهتون بگن زمان ما خیلی سخت بود؟</p><p>ولی شما نسل مارو ببینید</p><p>نسل ما چی ندیده؟</p><p>سیل دیده، سونامی دیده، آلودگی شدید هوا دیده، اعتراضات دیده اونم نه یک بار، سه بار!</p><p>جنگ دیده نه یک بار، حداقل دو بار!</p><p>دیگه چی مونده؟</p><p>فقط مونده فضایی‌ها حمله کنن که افتخارات نسل ما کامل بشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلـیل عـشق</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 01:00:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
از نظر من بی مفهوم ترین سوال: 
«چرا عاشق او شدی؟»
یا :
«عاشق چه چیزی از او شدی؟»
است
عشق مگر دلیل و علت دارد؟
تو عشق را پیش کسی پیدا می‌کنی که پیش او آرامش بگیری
پیش کسی پیدا می‌کنی که لبخندش روی لب تو لبخند آورد
پیش کسی پیدا می‌کنی که هر قطره اشکش ۲۰ قطره اشک تو باشد
عشق دلیل و علت ندارد
قلب تو ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>از نظر من بی مفهوم ترین سوال: </p><p>«چرا عاشق او شدی؟»</p><p>یا :</p><p>«عاشق چه چیزی از او شدی؟»</p><p>است</p><p>عشق مگر دلیل و علت دارد؟</p><p>تو عشق را پیش کسی پیدا می‌کنی که پیش او آرامش بگیری</p><p>پیش کسی پیدا می‌کنی که لبخندش روی لب تو لبخند آورد</p><p>پیش کسی پیدا می‌کنی که هر قطره اشکش ۲۰ قطره اشک تو باشد</p><p>عشق دلیل و علت ندارد</p><p>قلب تو نوری در قلب دیگری پیدا می‌کند و مجنون او می‌شود</p><p>و هیچ علتی برایش وجود ندارد...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سـکوت</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 15:11:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
سکوت اون صبحی که شب قبلش با گریه خوابت برد.
سکوت بعد از گرفتن اون پیام از شخص مورد علاقت.
سکوت بعد از اینکه فهمیدی همش به بازی بود و هیچی حقیقت نداشت.
سکوت بعد از اینکه حس می‌کنی حتی با آرایش هم زشتی.
سکوت بعد از اینکه تبدیل شد به آدمی که ازش متنفر بودی.
سکوت بعد از اینکه مجبور بودی کل روز خودتو ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>سکوت اون صبحی که شب قبلش با گریه خوابت برد.</p><p>سکوت بعد از گرفتن اون پیام از شخص مورد علاقت.</p><p>سکوت بعد از اینکه فهمیدی همش به بازی بود و هیچی حقیقت نداشت.</p><p>سکوت بعد از اینکه حس می‌کنی حتی با آرایش هم زشتی.</p><p>سکوت بعد از اینکه تبدیل شد به آدمی که ازش متنفر بودی.</p><p>سکوت بعد از اینکه مجبور بودی کل روز خودتو الکی ساد نشون بدی.</p><p>سکوت بعد از اینکه هرکاری می‌کنی به اندام دلخواهت نمی‌رسی...</p><p>سکوت بعد از...؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زنـان.</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 03:23:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
می‌گویید زنان نمی‌توانند موفق شوند؟
می‌گویید جای زنان در آشپزخانه است؟
می‌گویید زنان باید پشت ماشین لباسشویی بشینند؟
پس نظرات احمقانه‌تان را برای خودتان نگه دارید
همه‌ی ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در سر زنان ما می‌زنند و آنها را پشت گاز و ظرفشویی می‌نشانند
در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مرد برای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>می‌گویید زنان نمی‌توانند موفق شوند؟</p><p>می‌گویید جای زنان در آشپزخانه است؟</p><p>می‌گویید زنان باید پشت ماشین لباسشویی بشینند؟</p><p>پس نظرات احمقانه‌تان را برای خودتان نگه دارید</p><p>همه‌ی ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در سر زنان ما می‌زنند و آنها را پشت گاز و ظرفشویی می‌نشانند</p><p>در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مرد برای خود آزاد است</p><p>اما زن اگر مویش پیدا شود خراب است</p><p>اما ما روزی کاری می‌کنیم که همه‌ی شما حرامزاده های متوهم افکارتان را دور بریزید و تکرار کنید:</p><p>زن ها می‌توانند</p><p>زنان بی عرضه هستند و نمی‌توانند کاری کنند؟</p><p>آن مفت‌خور هایی که با شکم گنده‌شان پشت تلویزیون لم دادند و دستور می‌دهند بی عرضه‌اند</p><p>آن احمق هایی که خود را برتر از زنان می‌دانند بی عرضه‌اند</p><p>ما به همه نشان می‌دهیم که شما باید افکار قدیمی و بدرد نخور خود را دور بی‌اندازید و یه یاد داشته باشید که :</p><p>همه‌ی شما از یک زن متولد شدید.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فـرامـوش کنـم؟...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Apr 2026 00:29:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
طوری با من حرف میزنند و می‌گویند او را فراموش کن؛
انکار که خودم نمی‌خواهم فراموشش کنم
اما تا از نیمه‌ی شب میگذرد همه‌ی خاطراتمان به سمت من هجوم می‌اورند
چطور می‌توانم فراموشش کنم؟ 
وقتی بهترین ماه های زندگی‌ام با او بود؟
چطور می‌توانم فراموشش کنم؟
وقتی این همه دروغ های قشنگ؛ که من باورشان کردم به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>طوری با من حرف میزنند و می‌گویند او را فراموش کن؛</p><p>انکار که خودم نمی‌خواهم فراموشش کنم</p><p>اما تا از نیمه‌ی شب میگذرد همه‌ی خاطراتمان به سمت من هجوم می‌اورند</p><p>چطور می‌توانم فراموشش کنم؟ </p><p>وقتی بهترین ماه های زندگی‌ام با او بود؟</p><p>چطور می‌توانم فراموشش کنم؟</p><p>وقتی این همه دروغ های قشنگ؛ که من باورشان کردم به من گفت؟</p><p>فکر می‌کنید نمی‌خواهم؟</p><p>فکر می‌کنید نمی‌خواهم فراموشش کنم؟</p><p>آه معلوم است که می‌خواهم</p><p>اما چه می‌توان کرد؟</p><p>با آن خاطرات</p><p>با آن حرف ها</p><p>با آن خنده ها و گریه ها</p><p>اگر می‌توانستم؛ به سرعت او را در ذهنم به زیر خاک می‌سپاردم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خـدا؟</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Apr 2026 00:23:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
پس این خدایی که می‌گویند کجاست؟
پس این کسی که می‌گویند در هر شرایط به کمکت می‌آید کجاست؟
پس چرا به کمک ما نمی‌آید؟
این خدایی که می‌گویند جایی به نام ایران می‌شناسد؟
آه اگر که می‌شناخت چهل هزار نفر در خون غرق نشده بودند...
اگر که می‌شناخت این بلاها سرمان نیامده بود
اگر این خدارا کسی دید به او بگوید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>پس این خدایی که می‌گویند کجاست؟</p><p>پس این کسی که می‌گویند در هر شرایط به کمکت می‌آید کجاست؟</p><p>پس چرا به کمک ما نمی‌آید؟</p><p>این خدایی که می‌گویند جایی به نام ایران می‌شناسد؟</p><p>آه اگر که می‌شناخت چهل هزار نفر در خون غرق نشده بودند...</p><p>اگر که می‌شناخت این بلاها سرمان نیامده بود</p><p>اگر این خدارا کسی دید به او بگوید جایی به نام ایران هم وجود دارد</p><p>چراکه انگار او فراموش کرده است همه‌ی مارا...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گـاهـی...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 21:32:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
گاهی زندگی سخت است و گاهی آسان
گاهی آفتاب است و گاهی باران
گاهی بعضی شاد و خرمند 
اما گاهی بعضی در فقط غمند 
گاهی میتوانی و تحملش را داری
ولی گاهی بی تحملی و  از پا در می‌آیی
گاهی امیدواری به این دنیا و زندگی 
ولی آه... گاهی که نه!
همیشه از این دنیا بیزاری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>گاهی زندگی سخت است و گاهی آسان</p><p>گاهی آفتاب است و گاهی باران</p><p>گاهی بعضی شاد و خرمند </p><p>اما گاهی بعضی در فقط غمند </p><p>گاهی میتوانی و تحملش را داری</p><p>ولی گاهی بی تحملی و  از پا در می‌آیی</p><p>گاهی امیدواری به این دنیا و زندگی </p><p>ولی آه... گاهی که نه!</p><p>همیشه از این دنیا بیزاری...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیشی</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 03:50:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
آدما نه فقط پیشی✋🏻]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>آدما نه فقط پیشی✋🏻</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آدمـا...</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 02:45:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
آدما می‌رن
همشون می‌رن
ولی اون آهنگ می‌شن و می‌رن توی پلی لیستت
اونا کلمه می‌شن و می‌رن تو دفترت
اونا حرف می‌شن و می‌مونن تو دلت
معلومه‌ که‌ می‌رن
ولی یادشون؟..
هرگز ترکت نمی‌کنه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>آدما می‌رن</p><p>همشون می‌رن</p><p>ولی اون آهنگ می‌شن و می‌رن توی پلی لیستت</p><p>اونا کلمه می‌شن و می‌رن تو دفترت</p><p>اونا حرف می‌شن و می‌مونن تو دلت</p><p>معلومه‌ که‌ می‌رن</p><p>ولی یادشون؟..</p><p>هرگز ترکت نمی‌کنه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جـادو</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 03:30:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
چطور می‌توانید انقدر راحت بگویید:
«جادو؟ جادو که اصلا وجود ندارد»
برای من،
جادو از همه‌چیز واقعی تر است
چون من در دنیایی زندگی میکنم، که همه‌ی ما در ۱۱ سالگی به "کوچه‌ی دیاگون" می‌رویم
در مغازه‌ی اولیوندر چوبدستی می‌خریم
با چرخ‌دستی‌مان از سکوی ۹ و ۳ ۴ـم رد میشویم و سوار قطار می‌شویم
می‌توانی مرا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>چطور می‌توانید انقدر راحت بگویید:</p><p>«جادو؟ جادو که اصلا وجود ندارد»</p><p>برای من،</p><p>جادو از همه‌چیز واقعی تر است</p><p>چون من در دنیایی زندگی میکنم، که همه‌ی ما در ۱۱ سالگی به "کوچه‌ی دیاگون" می‌رویم</p><p>در مغازه‌ی اولیوندر چوبدستی می‌خریم</p><p>با چرخ‌دستی‌مان از سکوی ۹ و ۳ ۴ـم رد میشویم و سوار قطار می‌شویم</p><p>می‌توانی مرا کودک</p><p>یا هرچیز که می‌خواهی صدا بزنی</p><p>ولی این دنیای من است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>...God</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 03:23:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
آه همه‌ی عالم و آدم خدا را در مسجد و کلیسا ها می‌بینند
اما انگار که من افکارم متفاوت است
من خدا را در طبیعت می‌بینم!
جایی که سبز است و آب رودخانه جاری است
جایی که پرندگان می‌خوانند و پروانه ها و شاپرک ها بازی می‌کنند
گل های رنگین در آن فضایِ سبز در نسیم تکان می‌خورند
جایی که نیازی به موسیقی ندارم!...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>آه همه‌ی عالم و آدم خدا را در مسجد و کلیسا ها می‌بینند</p><p>اما انگار که من افکارم متفاوت است</p><p>من خدا را در طبیعت می‌بینم!</p><p>جایی که سبز است و آب رودخانه جاری است</p><p>جایی که پرندگان می‌خوانند و پروانه ها و شاپرک ها بازی می‌کنند</p><p>گل های رنگین در آن فضایِ سبز در نسیم تکان می‌خورند</p><p>جایی که نیازی به موسیقی ندارم!</p><p>چون صدای طبیعت،</p><p>برای من بهترین موسیقی‌ست.</p><p>من خدا را در این مکان ها می‌بینم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بـاران</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Tue, 07 Apr 2026 03:11:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
بارانی سر سحر می‌بارید
درحالی که قطرات آبِ جاری از آسمان را تماشا میکردم؛
جرعه‌ای از قهوه‌ام را نوشیدم و با خود زمزمه کردم:
« اگر من این قطرات ریز و درشت بودم،
بازهم سرنوشت مرا به بختی ترسناک می‌رساند؟
شاید من این برگ های سبز بودم که قطرات کوچکی روی آنها می‌نشیند؛
با این حال؛
بازهم سرنوشت مرا به د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>بارانی سر سحر می‌بارید</p><p>درحالی که قطرات آبِ جاری از آسمان را تماشا میکردم؛</p><p>جرعه‌ای از قهوه‌ام را نوشیدم و با خود زمزمه کردم:</p><p>« اگر من این قطرات ریز و درشت بودم،</p><p>بازهم سرنوشت مرا به بختی ترسناک می‌رساند؟</p><p>شاید من این برگ های سبز بودم که قطرات کوچکی روی آنها می‌نشیند؛</p><p>با این حال؛</p><p>بازهم سرنوشت مرا به دره‌ای هل میداد که انتهایی ندارد؟.»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پـرواز</title>
		<link>https://thedumb.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://thedumb.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2026 22:45:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
اگر میتوانستم پرواز می‌کردم
پرواز می‌کردم و از اینجا می‌رفتم
می‌رفتم و دیگر به اینجا بازنمی‌گشتم
چرا که اینجا هیچکس مرا نمی‌خواهد
پس ماندن را چه فایده؟
اگر میتوانستم پرواز می‌کردم
به کوه و دشت می‌رفتم
به جنگل ها میرفتم و ساعت ها طبیعت را تماشا می‌کردم
چرا که دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم پر از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>اگر میتوانستم پرواز می‌کردم</p><p>پرواز می‌کردم و از اینجا می‌رفتم</p><p>می‌رفتم و دیگر به اینجا بازنمی‌گشتم</p><p>چرا که اینجا هیچکس مرا نمی‌خواهد</p><p>پس ماندن را چه فایده؟</p><p>اگر میتوانستم پرواز می‌کردم</p><p>به کوه و دشت می‌رفتم</p><p>به جنگل ها میرفتم و ساعت ها طبیعت را تماشا می‌کردم</p><p>چرا که دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم پر از مزخرافاتی به نام "تکنولوژی" شده است</p><p>پس طبیعت بهانه‌ای برای دوری از این مزخرفات است</p><p>آه...</p><p>ای کاش می‌توانستم پرواز کنم....</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://thedumb.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>Elin</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>