او خسته بود،

از افکار سیاهی که به سرش هجوم می‌اوردند؛

از قضاوت‌های بی‌جای انسان‌های بی‌جا؛

انسان‌هایی که ذره‌ای اهمیت نداشتند، اما قضاوت آنها برایش خیلی اهمیت داشت.

خودش هم نمی‌دانست در حالی که آن‌ها آنقدر بی اهمیت و ناچیز هستند، چرا حرف هایشان مانند زخمی عمیق روی قلبش می‌مانند؟

او گیج و سردرگم بود،

بخاطر همه‌چیز

تمام زندگی‌اش پر از پستی و ناهمواری بود.

هرشب به سقف زل می‌زد با خود می‌گفت:

" پس کی نوبت من می‌شود؟

کی نوبت من می‌شود که دوست داشته شوم؟

کی نوبت من می‌شود که زندگی‌ام تماماً پر از خوشی باشد؟

کی نوبت من می‌شود که رها شوم؟

از انسان‌ها، از افکار، از شب‌های سرد و تاریک بی پایان؟"