بازهم تورا دیدم، وقتی با لبخند به من مینگری.

هرگاه که تورا میبینم آن طور که به دنیای تیره و تارم نور میبخشی، با خود زمزمه میکنم:

«پس اون...

اون خورشید منه!»

اما گاه با خود فکر میکنم:

«آیا من هم برای او

خورشیدی برای زندگی‌اش هستم؟

یا فقط شانه‌ای برای گریه هایش؟»