میگویی چرا انقدر به او خیره میشوی؟

عزیزکم... من نمیتوانم چشم از روی او بردارم و به دیگری خیره شوم

چهره‌اش؛ چون گل زیبا

چشمانش؛ مانند قهوه تلخ؛ اما معتاد کننده

لبخندش؛ اه زیبایی لبخندش زندگی‌ام را از نو می‌سازد

موهایش؛ موهایش که در باد میرقصد، چشمانم صحنه‌ای باور نکردنی را می‌نگرند

درونش؛ درون او جز مهر و زیبایی چیزی نمیبینم

خودش؛ به خاص بودن گل لیلیوم، به زیبایی ماه آسمان، به گرمی آتش

او حتی در تاریکی هم درخشان‌ است.

هیچوقت برایم تکراری نمیشود

مثل باران

مثل در آغوش گرفتن

مثل قدم زدن

مثل صدای موسیقی

پس می‌خواهم همیشه به او خیره شوم و چشم از او برندارم.