بـاران
· ·
بارانی سر سحر میبارید
درحالی که قطرات آبِ جاری از آسمان را تماشا میکردم؛
جرعهای از قهوهام را نوشیدم و با خود زمزمه کردم:
« اگر من این قطرات ریز و درشت بودم،
بازهم سرنوشت مرا به بختی ترسناک میرساند؟
شاید من این برگ های سبز بودم که قطرات کوچکی روی آنها مینشیند؛
با این حال؛
بازهم سرنوشت مرا به درهای هل میداد که انتهایی ندارد؟.»